سیکو: آسیب شناسی یک سیستم بیمار

imm.jpg

"ما مشکلاتی در آمریکا داریم. خیلی از دکترها دارند کار خود را از دست می دهند. عده زیادی از دکترهای متخصص زنان نمی توانند عشق خود را به زنان سراسر این کشور نشان دهند."
این جمله جورج بوش آغازگر فیلم تازه مایکل مور سیکو است.
فیلم را همراه تماشاگران آمریکا در سینمایی در شهر ردوودسیتی در کالیفرنیا می بینم. با شنیدن این جمله همه قاه قاه می خندند.


این بار مایکل مور به میدان آمده است تا با طنز خاص خود روی یکی از مشکلات بزرگ آمریکا یعنی سیستم بهداشت و درمان این کشور دست بگذارد و حقایق پشت پرده را نشان دهد.


مایکل مور که امروز به یکی از شخصیت های محبوب فرهنگی در آمریکا تبدیل شده، شخصی است که در برابر مسائل بی تفاوت نمی ماند و نمی گذارد دیگران در برابر او بی تفاوت بمانند.

بعد از موفقیت فراوان فیلم فارنهایت 11/9 حملات شدیدی به مایکل مور شد.
او را "شیطان بزرگ خود آمریکا" نامیدند. حتی وب سایت هایی برای افشاگری مور و فیلم هایش به راه افتاد. اما خیلی ها هم دوستدار و هوادار مور و عاشق فیلم شدند.


در فیلم سیکو مایکل مور دوباره نقش یک آمریکایی متوسط، با هوش و نکته سنج، خوش قلب اما نا آگاه و کمی پارانویید نسبت به بقیه مردم دنیا را بازی می کند. او با هیکل چاق و کلاه بیس بال و شلوار جین و کفش کتانی معروفش خود را یکی از میلیون ها آمریکایی که در سراسر آمریکا زندگی می کنند، نشان می دهد.
چهره و هیکلی که با ستارگان هالیوود فرسنگ ها فاصله دارد.

او با این هیبت و شکل و شمایل به سراغ سیستم بهداشت و درمان آمریکا می رود. سیستمی که برخلاف بقیه کشورهای غربی به طور خصوصی اداره می شود و در نتیجه تابع سود و ضرر دنیای سرمایه داری است. شاید به همین دلیل است که گفته می شود آمریکا بیشترین نرخ مرگ و میر کودکان را در میان کشورهای غربی دارد و مردم آن به طور متوسط سلامتی کمتری نسبت به بقیه مردم کشورهای غربی دارند و در سن پایین تری می میرند.


در سیکو مایکل مور می گوید که وقتی از مردم خواست داستان مشکلات خود با سیستم بهداشت و درمان را برای او بنویسند، شماره ایمیل های دریافتی هر ساعت بالاتر و بالاتر رفت و ظرف یک روز به بیش از ۲۵ هزار رسید.
داستان هایی باورنکردنی مثلا از مرد نجاری که دو انگشت خود را با اره قطع کرد و دکترها به او گفتند که پیوند انگشت وسط ۶۰ هزار دلار و انگشت دوم ۱۲ هزار دلار خرج برمی دارد. او انتخاب کرد که فقط انگشت دومش را پیوند بزند.

این نجار یکی از ۵۰ میلیون آمریکایی بود که نمی توانست بیمه درمانی بخرد. اما مایکل مور می گوید که فیلم او درباره دیگر ۲۵۰ میلیون آمریکایی است که شغل و تحصیلات و زندگی معمولی دارند و قادر به خرید بیمه هستند یا تحت پوشش آن قرار دارند.


اما مور نشان می دهد که داستان بیمه درمانی در آمریکا پیچیده تر از این حرف هاست. شرکت های بیمه از ترس این که ناچار شوند مخارج بالای درمانی و پزشکی به افرادی که بیماری جدی دارند بپردازند، پیش شرط هایی را برای قبول بیمه می گذارند.
هرکس دارای کوچکترین بیماری ارثی یا هر سابقه بیماری دیگری باشد، از پذیرفتن او سر باز زده می شود.

دختری که قبلا مسئول ثبت نام مراجعین برای یکی از شرکت های بیمه درمانی بوده است به گریه می افتد. او آنقدر با افرادی روبرو شده که امید داشتند بتوانند بیمه درمانی بگیرند اما با آنچه در فرم درخواستی درباره سابقه پزشکی خود نوشته بودند از پیش معلوم بوده که تقاضای آنها رد خواهد شد. در اینجا فیلم فهرست مواردی را که موجب رد شدن تقاضای بیمه درمانی می شود، مانند تیتراژ فیلم جنگ ستارگان به سوی بینهایت می فرستد و موسیقی حماسی این فیلم نیز به گوش می رسد.

اما این که چطور کشور ثروتمند و پیشرفته ای مانند آمریکا، با مردمش چنین رفتار می کند باز می گردد به تبلیغات دولت آمریکا علیه "پزشکی سوسیالیستی" و اینکه چطور در این سیستم پزشکان مجبورند با حقوق کم در هر جایی که به آنها ماموریت داده می شود کار کنند و مردم حق انتخاب پزشک معالج خود را ندارند و غیره.
مور صحنه هایی از برنامه های تلویزیونی را نشان می دهد که سیاستمداران علیه سیستم بهداشت و درمان همگانی سخن پراکنی می کنند و مثلا می گویند که این سیستم چطور در کانادا ناموفق بوده است و مردم را در صف های طولانی برای دیدن متخصص و پذیرش در بیمارستان معطل کرده است.


اما مایکل مور دوباره به شیوه خودش از زادگاهش ایالت میشیگان به طرف مرز کانادا به راه می افتد و در آنجا در یک درمانگاه از مردم می پرسد که چقدر برای دیدن دکتر معطل شده اند. همه کمتر از یک ساعت. پسر جوانی که نیمی از دستش زیر اره قطع شده بود، آن را به طور مجانی در بیمارستان پیوند زده است. یک دختر جوان آمریکایی وقتی فهمیده سرطان دارد و در آمریکا راهی برای نجات او از مرگ نیست، تصمیم می گیرد با دوست کانادایی اش ازدواج کند تا بتواند از سیستم درمانی رایگان کانادا استفاده کند.


مور حتی با یک مرد میانسال کانادایی برخورد می کند که در سفرش به هاوایی در موقع بازی گلف دچار سانحه شده و ناچار شده بود که ۲۸ هزار دلار به بیمارستان پرداخت کند. او می گوید که با این که عضو حزب محافظه کار است باز هم از سیستم بهداشت و درمان دولتی حمایت می کند زیرا همه باید مالیات بدهند تا همگان موقع نیاز بتوانند از بهداشت و درمان رایگان بهره مند شوند.


فیلم پر است از داستان های هولناک آدم هایی که عزیزانشان را به خاطر امتناع شرکت های بیمه از پذیرش هزینه درمان آنها از دست داده اند.
مادری که دختر دو ساله اش را نتوانسته به بیمارستان برساند. زنی که شوهرش سرطان کلیه داشته و نتوانسته موافقت شرکت بیمه را برای پرداخت هزینه عمل جراحی پیوند کلیه او بگیرد، زنی که تومور مغزی داشته و شرکت بیمه در ابتدا هزینه جراحی او را پذیرفته اما بعدا با ارسال یک نامه مورد او را به خاطر این که قبلا عفونت قارچی داشته رد کرده است.

زن دیگری که تصادف کرده و با آمبولانس به بیمارستان برده شد اما شرکت بیمه هزینه آمبولانس را به خاطر این که از قبل "تصویب" نشده بوده رد کرده است.
(دختر می گوید که من نمی دانم کی باید این اجازه را می گرفتم؟ وقتی بیهوش بودم؟ یا وقتی به هوش آمدم و قبل از این که توی آمبولانس بروم؟) زن و مرد میانسالی که همه پول و زندگی خود را برای خرج مداوای سرطان و بیماری قلبی به بیمارستان پرداخته اند و آخر عمری به انباری زیرزمین خانه دخترشان کوچ کرده اند.


مایکل مور طبق معمول به سراغ متهمین پرونده می رود و در این مورد خاص داستان به سال ۱۹۷۳ و رئیس جمهوری نیکسون برمی گردد و اینکه مردم در آن زمان تشویق شدند از شرکت های بیمه، بیمه درمانی بخرند.


فیلم سپس لحن شاد و طنزآمیز به خود می گیرد زیرا مایکل مور در نقش یک توریست از همه جا بی خبر آمریکایی به اروپا سفر می کند تا کشف کند که مردم انگلیس نه تنها هیچ پولی به بیمارستان پرداخت نمی کنند بلکه خرج آمدنشان به بیمارستان را هم از صندوقدار آن می گیرند. او با تعجب از مردم می پرسد که چطور پولی به بیمارستان نمی دهند اما آنها از تعجب او خنده شان می گیرد.
خنده های همه مونتاژ می شود طوری که اوج ریشخند شدن نادانی آمریکایی مور به نمایش در بیاید.


او در فرانسه درمی یابد که مردم نه تنها پولی برای دوا و دکتر نمی پردازند بلکه بعد از بهبود هم می توانند چند ماه مرخصی با حقوق بگیرند تا سلامتی کامل به آنها برگردد. این مدت اضافه بر پنج هفته مرخصی است که همه کارکنان نیمه وقت و تمام وقت دارند و تازه زن ها پس از بچه دار شدن از طرف دولت یک کمک می گیرند که به خانه آنها بیاید، لباس آنها را به لباسشویی ببرد و حتی برایشان غذا درست کند.
پاسخ به این سوالات را مایکل مور از یک انگلیسی می گیرد که "هرقدر مردم بیسوادتر و نادان تر باشند اداره کردن آنها راحت تر است".
در فرانسه و انگلیس اعتراضات خیابانی و اعتصاب ها دولت را ناچار می کند که از مردمش حمایت کند.
اما در آمریکا مردم از دولت می ترسند. باید برای تحصیلات کلی شهریه بدهند و بعد هم تمام عمرشان باید کار کنند که قرض تحصیلشان را پس بدهند و کارمند خیلی خوبی باشند که مبادا اخراج شوند زیرا در این صورت هم حقوقشان را از دست می دهند و هم بیمه درمانی خود را که از طریق شرکت شان به دست آورده اند.
و اما در فصل پایانی مایکل مور یکی دیگر از ترفندهای مخصوص به خود را رو می کند. چیزی که فیلم او را از یک مستند معمولی فراتر می برد و به آن لحنی طعنه آمیزتر و نیشدارتر می دهد.
مور این بار به سراغ قهرمانان فاجعه ۱۱ سپتامبر می رود. کسانی که به طور داوطلبانه به میان معرکه رفتند تا مردمی را که زیر آوار ساختمان ها اسیر شده بودند، نجات دهند. تعداد زیادی از این افراد دچار بیماری های ریوی و قلبی و ناراحتی های مرتبط با دندان شدند اما به علت این که کارمند دولتی نبودند از امکانات درمانی محروم ماندند.


مور اما خبردار می شود که در زندان بدنام گوانتانامو که مجرمین ۱۱ سپتامبر هم در آن هستند امکان درمان رایگان وجود دارد. پس قایقی برداشته و از همه کسانی که به درمان رایگان نیازمندند دعوت می کند که همراه او شوند. عده ای از جمله داوطلبان کمک در ۱۱ سپتامبر با او همراه می شوند تا به سمت زندان گوانتانامو حرکت کنند.


از آنجایی که سفر به کوبا از آمریکا غیرقانونی است، در فیلم اطلاعیه ای می آید که بر طبق قانون از نشان دادن چگونگی سفر این گروه به کوبا معذور است. آنها به نزدیک زندان می رسند و مور در بلندگو فریاد می زند که همراه با قهرمانان ۱۱ سپتامبر به آنجا آمده تا از امکانات درمانی که زندانیان از آن بهره دارند، استفاده کند. طبیعی است که آژیر خطر به صدا در می آید و مور و بقیه راه خود را کج می کنند.

اما در آخر مور قهرمانان بیمارش را به کوبا می برد.
همان کشوری که ۴۲ سال به عنوان شیطان و دشمن آمریکا معرفی شد. اما به گفته مور همه گناهش این بوده که "دیکتاتوری" که "ما" دوست داشتیم را برانداخته و کاسترویی که "ما" دوست نداشتیم را سر کار گذاشته است.


در کوبا مور در ابتدا با همان شیوه خودش که نقش یک آمریکایی معمولی را بازی می کند با ترس و لرز به اطراف نگاه می کند و می خواهد مطمئن باشد که مبادا شیاطینی که در کوبا هستند به آنها حمله کنند. اما طبیعتا از شیطان خبری نیست و آنها چند آدم معمولی هستند که راه درمانگاه را به آنها نشان می دهند.

معلوم می شود که درمانگاه در هر چهارراهی وجود دارد.
همچنین داروی ۱۴۰ دلاری یکی از قهرمانان ۱۱ سپتامبر در کوبا به قیمت ۵ سنت به فروش می رسد. مایکل مور و بیماران آمریکایی به بیمارستان هاوانا منتقل می شوند و در آنجا تحت مداوای مجانی پزشکان و بیمارستان کوبایی قرار می گیرند.


مایکل مور فیلم خود را با پیام انسان دوستی به پایان می رساند. او امید برای بهبود را مطرح می کند و این که می تواند همه اینها تغییر کند. در پایان او با یک سبد رخت چرک از پله های کاخ سفید بالا می رود و می گوید "در این میان من می روم که دولت را مجبور کنم لباس های من را بشوید."

فیلم سیکو نظرهای موافق تماشاگران و منتقدان را در سراسر آمریکا به همراه داشته است. مایکل مور این بار نرم تر و برای مخالفان خود "تحمل پذیرتر" است.
او معروف است که نبوغ این را دارد که "منظورش را به خوبی برساند".


افراد زیادی به انتقاد از سیستم بهداشتی آمریکا پرداخته اند اما ابعادی که مایکل مور به آن دست یافته و تعداد مخاطبانی که او پیدا کرده استثنایی است. این به خاطر هوش، طنز و توانایی های او در کارش است.
مور توانسته برای فیلم مستند به اندازه فیلم داستانی تماشاگر بیابد، خود را به یک شخصیت محبوب فرهنگی تبدیل کند و بهتر از هر فیلمسازی، از فیلم برای طرح مسائل سیاسی و اجتماعی استفاده کند.
منبع:
http://www.bbc.co.uk/persian

برای تماشای همه ی فیلم اینجا را کلیک کنید.

/ 0 نظر / 10 بازدید